صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
341
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
آشاميدنش صرفنظر كرد ؛ اما خون صورتش را به آن شستشو داد و روى سرش ريخت و مىگفت : آن كس كه صورت پيامبر خدا را خونين كرده خشم او را برافروخته است . سهل مىگويد : فاطمه - ع - دختر پيامبر زخم او را مىشست و على - ع - با همان سپر آب مىريخت . وقتى فاطمه مشاهده نمود كه خون بسته نمىشود ؛ مقدارى بوريا را سوزاند و روى زخم گذاشت و باندپيچى كرد تا خون بسته شد . « 1 » محمد پسر مسلمه آبى شيرين و گوارا آورد و پيامبر - ص - از آن نوشيد و برايش دعاى خير كرد . « 2 » پيامبر ، چون زخم و ضربهء فراوان ديده بود ، نشسته نماز [ ظهر ] خواند و مسلمانان ايستاده پشت سرش نماز ادا كردند . « 3 » ( 1 ) شادمانى ابو سفيان پس از پايان جنگ وقتى مشركان آماده شدند به مكه بازگردند ؛ ابو سفيان بالاى كوهى ايستاد و ندا در داد ، آيا محمد در ميان شما هست ؟ جوابش ندادند . گفت : پسر ابو قحافه در ميان شماست ؟ جوابش ندادند . گفت : عمر بن خطاب در ميان شماست ؟ باز جوابش ندادند ؛ چون پيامبر چنين دستور داده بود . ابو سفيان تنها جوياى نام اين سه نفر شد ؛ زيرا قريش خوب فهميده بودند كه پاسدارى اسلام - بيشتر - به وسيلهء اينها خواهد بود . ابو سفيان گفت : اينها براى شما كافى بود . عمر تحمل نكرد و جواب داد : اى دشمن خدا ! آن سه نفر كه نامشان بردى ، زنده هستند و آن چه كه تو دوست ندارى ، خدا نگهداشته است . ابو سفيان گفت : اعضاى كشتههاى شما را بريدهاند كه : نه دستور من است ، نه از آن كار ناخشنودم [ و نه منع كردهام ] . سپس گفت : اى هبل ! بزرگ مرتبه باش ؛ تو برترى . پيامبر فرمود : چرا بىجوابش مىگذاريد ؟ گفتند : چه بگوييم ؟
--> ( 1 ) - بخارى . ( 2 ) - سيرهء حلبيه . ( 3 ) - ابن هشام .